رضا قليخان هدايت

1185

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چه باده‌يى كه چو بويش بر آسمان گذرد * ز مشترى به سعادت فزون شود كيوان و گر ز جرعهء او قطره بر زمين ريزد * همه به قوت او لاله رويد از قطران چه راز در دل جام است چون ازو بچشى * برون كند همه راز نهفته را ز دهان اگرنه آتش از آن تيغ آبدادهء تست * چو تيغ تو ز چه گشته است با شرار و دخان به رنگ بحر و همه‌ساله جرم روشن او * چو قعر بحر پر از گوهر از كران بكران به جنگ گرچه همه لاله‌زار باز آرد * به وقت صلح بود همچو سبزه در نيسان شود به ضربت او ريزه‌ريزه چون جوشن * چو رازگوى شود روز رزم با خفتان ز مركبان تو گردند بادها طيره * ز بختيان تو گردند كوهها حيران نه هيچ ديده بديدست باد را پيكر * نه هيچ خلق بگفته است كوه را كوهان به وقت مدح تو لفظ مرا وفا نكند * مگر فصاحت مسعود سعد بن سلمان و له بهشت گشت ز ارديبهشت و فروردين * ز لطف روى هوا و ز سبزه روى زمين زمين ز سبزهء تر چون صحيفهء گردون * چمن ز شاخ سمن چون طويلهء پروين نديم و مطرب مستان ز بلبل و قمرى * بساط و بستر بستان ز نرگس و نسرين